![]() |
![]() |
|
| نمی خوام بیای.. نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی .. نمی خوام ازت مثه یه شمع بسوزی تا حروم بشی .. |
|
تو چه می دانی که در پس هر نگه ساده من .....
چه نیازی چه غمی چه جنونیست ..... یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد ....... چه عذاب و ستمیست ..... دردم این نیست ولی دردم آن است که من ....... بی تو ز خود دورم و بی خویشتنم .... پوپکم ... آهوکم .... تا جنون فاصله ای نیست ! از اینجا که منم !
پرنده ای که عاشق دریاست شبهای طوفانی به ساحل می آید و ... از بیم گم شدن قطره ای از آب دریا فریاد و فغان بر می آرد ..... ( هما میرافشار )
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 16:26 توسط تنهاترین تنها |
|
|
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز آلودگیها کرده پاک ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از ازینت گر که در خود داشتم هیچکسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم ... من نیستم .. حیف از آن روزی که با من زیستم ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت پیراهنم آه می خواهم که بشکافم زهم شادیم بیالاید به غم آه می خواهم که بر خیزم زجای همچو ابری اشک ریزم های های.... شعری بود از فروغ . من که از این شعر خیلی خیلی خوشم میاد . یه جوری پر خاطره ترین شعر زندگیمه . و تقدیمش می کنم به همه دوستان .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 13:42 توسط تنهاترین تنها |
|
|
آری راهی نيست جز ادامه اندوه ....
همه راهی پر عابر همه غريبه و کاش غريبه . همه را می شناسم همه را . ... شناگران بی فرصت آب بال آشناييشان گر تر شود . اگر همين امروز عزم رفتن کنم . عزم نبودن ! چه خواهند کرد ! غم جديد به دامانشان خواهم انداخت ! بهانه جديد ! آری .... چه زود رنگ باختيد . چه زود حقتان ارج يافت . چه زود مرا نقض تمام راستی ها يافتيد ! فرض کنيم امروز همان روز اول است : سلام و تو بهترينی ... و فرض کن روز اولين را تو ساختی و روز آخرين را من ... چه تفاوتی است ما جانيان کمين کرده ايم روزی روز ماست که فرصت حضوریابيم! تو فرصت ساختن داشتی و من تقدير تخريب .... هر آغازی خيانتی است در حق پايان .... باور کــــــن .... ****تو آغاز ساختی و پيش راندی و من شرم پايان را به دوش کشيدم **** کدام باختيم ؟ کدام |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 22:25 توسط تنهاترین تنها |
|
|
در اين دقايق بی کسی که من خودم را با عقربه های ساعت به دار می آويـزم و تيک تيک ساعتهـای بی تو بـودن برايم از هر هوايی بدتر است . دوست دارم بنويسم که چگونه شناختن تو آموختن بی کسی ديگران وابراز يکرنگی در زير کفشهايمان با غبار خاک يکسان شد . من برای تو نوشتن را پيشه خود کردم و تو برای من همزبانی را به ارمغان آوردی ! آيا تو با تمام حرفهای پاکت قبول خواهی کـرد کـه مـنی کـه با کـوله بـاری از گنـاه و نـابـودی خـودم را بـه تو تحميـل کرده ام چگونه بپذيری ؟ ای کاش با چشمان بسته ام پيدا نمـی شـدم ای کـاش تنـهــايی آينـده ای را کـه سکـوتش را تـو بـرايم به ارمغان آورده ای نبود . کاش تا ابد می خوابيدم . از اين دنيايی که عشقها را به جان می خرند و با زمزمه ای می فروشند و دلم را می آزارند به کجا پناه ببرم ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 1:43 توسط تنهاترین تنها |
|
|
خيلی دلم تنگ شده. آنقدر به تو نياز دارم که حتی توان درکت نيست! آری. اين بار تو را توان درک من نيست. اين روزها گنگی که هيچ، ديگر کوری هم ميهمان ناخوانده ی چشمانم نشده. تنها چشمانم برای اين است که خانه را، اين اتاق را و اين دفتر را خيس کنند. راه می روم و هيچ کس را نمی بينم. دوستانم از کنارم می گذرند و من يادم می رود که بايد سلام می کردم. خيابان ها را گم می کنم. خيابان های اين شهر کوچک را! خنده دار نيست؟ رنگ ها! وای رنگ ها را اشتباه می گيرم.می گويد چه پيراهن آبی قشنگی! اما من چه بايد بگويم که پيراهن را خاکستری می بينم؟ اينروزها ديوارها هم مرا به گونه اي ديگر مي نگرند... مشت گره کرده ام نثار کدام ديوار خشتي مي شود؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 1:54 توسط تنهاترین تنها |
|
|
اگه عمری با تو خوبی یا که مهربونی کردم باسه تو صادقانه هستیمو ارزونی کردم اگه تا وقت خروسخون باسه تو ترانه گفتم از شبای بی ستاره با غم گنانه گفتم تو با من غریبه بودی اینم از بخت بدم بود از تو هم گلایه ای نیست همه تقصیر خودم بود اگه تو دفتر مشقم همش اسم تو رو نوشتم اگه هر جا پا گذاشتم جاتو سبز و خالی دیدم اگه هر عاشق صادق ترو دید یاد من افتاد تو ایوون زمستون یاد پر پر شدن افتاد اگه رو اسب سفیدت تو سواری من پیاده تو فقط اینو بدون ای گل منو از دست دادی آسون اسم شاعرشو بلد نیستم . ولی من که خیلی از شعرش خوشم اومد . خدا کنه که شما هم خوشتون بیاد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 12:55 توسط تنهاترین تنها |
|
|
موطن آدم خاک نیست !
موطن آدمی در قلب آنهایی است که دوستشان داریم .... موطن آدمی در قلب آنهایی است که دوستمان دارند .... اما ..... افسوس که من موطنی ندارم ......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 13:55 توسط تنهاترین تنها |
|
|
من تازه اینجا رو ساختم . می تونید برای دیدن وبلاگه قبلی من به این آدرس بروید . ممنون
http://www.asheghanehayeyetanha.persianblog.com
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 11:6 توسط تنهاترین تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا یاریم ده که برای امروز زندگی کنم . دریابم که باید بپذیرم هر آنچه را که در کف اختیار نمی توانم و همه چیز را این همه جدی نگیرم . کار کنم تا رسیدن به هدفهایم و بدانم که به دست خواهند آمد و به جانب رویاهایم دست بر آرم با توان و با تصمیم و ایمان ....
|
| پیوندهای روزانه |
|
خلوت دل سکوت رابیاموزتاداناشوی آرشیو پیوندهای روزانه |