![]() |
![]() |
|
| نمی خوام بیای.. نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی .. نمی خوام ازت مثه یه شمع بسوزی تا حروم بشی .. |
|
نمی دانم چه می کنم و به چه کاری دست خواهم زد ؟ وقتی خشم به همان سرعت که بروز کرده بود فروکش کرد احساس آدمی را داشتم که فریب خورده و بعد با خود تکرار کردم . با بی اعتمادی هم باید زندگی کرد همه دم از اعتماد می زنیم . آن کس که از اعتماد سخن می گوید به رازداری خیانت می کند و نا پاکی آرام آرام و بی انگیزه دست به کار غارت عشق و دوستی می شود . به گمانم این را شاملو می گوید و شاید گزارشی باشد به خود من .... من جویده شدم . هزار افسوس بدان خاطر که رنج جویده شدن را به گشاده رویی تن در دادم . و این سرخوشی فریبی بیش نبود . ما آبستن امید فراوان بوده ایم .دریغا که به روزگار ما دوستیها مرده به دنیا می آیند .... اما من از پس روزگار بر می آیم .. هر روز نشانه ای می یابم تا با شهامت بیشتری بگویم آنکس که سخن از اعتماد می زند تنها از منافع خود دفاع می کند . پس کی می آیی . .... گفتی که روزی هر لب آوازی زمزمه کند . من دیگر آوازی نمی شنوم . این دالان بی انتهـا چه زمــان به روشــنایــی منتهی می شود ؟ به دریچه ای دل بسته می شود و بدان خیره می مانی و آنگاه که شادمانه بازو مـی گشایی چاهی را در انتظار می بینی که از پیـش برایت مهیا کرده اند .... ... و افسوسم برای غروری است کـه به گــدایی وا داشتمش حال آنکه با من اتمام حجت می کرد و مرا از این اشتباه باز میداشت..... زندگی دام می نهد . عشق دام می گسترد . حالا من بی تابانه در طلب خویشتنم .... آیا به توانایی دستانم تردید دارم ؟ ترس از چیست ؟ در گاه خونین و فرش آلوده شهادت می دهد که برهنه پای بر جاده ای از شمشیر گذشته ایم ........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 19:54 توسط تنهاترین تنها |
|
|
زیر ایــن طــاق کـــبود یکـــی بود یکــی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون اسیره یه قفس شب و روزش بی نفس هـــمه آرزوهـــاش پـــر کــشیدن بـــود و بــــس تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشیــد تو چشـــــم مرغ اسیـــــر غــــم دلتنگــــی رو دیــد دیگه طاقت نیاوورد رفت توی قفس نشست تا کـه از حـرفای مرغ اسیر شاپرک دلش شکست شاپرک گفت که بیـا تا بــا هــم پر بکشیـــم بـــریـــم تـــــا اون بـــالاهـــا ســـوار ابـــرا بشیــــم یه دفعه مرغ اسیر نگــــاهش بهـــاری شـــد بــارون از برق چشــاش روی گــونش جـــاری شد دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشــت تــوی دوسـتی شاپرک ذره ا کم نمی زاشت ...... ......................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 16:52 توسط تنهاترین تنها |
|
|
سلام . از همتون ممنون ولی امشب خیلی خیلی دلگتنم . نمی دونم .چرا ؟ از این دنیایی که عشقها را به جان می خرند و با زمزمه ای می فروشند به کجا پناه ببرم ! به کجا .... بدان که با تمام رویاهایم باز در همه عصر ها دلگیر خواهم شد و در جشنی در خلا و در جشنی اعتراف آمیز و باز بدان که به کاری دون شأنم مرا وا میداری . گویا تو خود مدعی گفته های ناگفته و نوشته های نا نوشته بوده ای آری دقیقا چنین بود ـ مرا سبب دوست داشتن همین بوده ـ ببین چگونه کذابی ترسو با دو دلی بر من یکدل پیشی گرفت و با سنگدلی مضاعفش خواهان همدردی با من بر ظلمهایی است که خود بر من روا داشت و مرا که نگذاشت در عذابهای وجدانی خویش شریک می کند . شریک می خواند . ببین چگونه منقبضم می کند . و تو خود برق کنجکاو چشمانم را به بهتی براق تبدیل کردی ! لحظه ای درنگ می کردی و جسارتت را به سطح توقعم می رساندی ! شاید روزگار خوشتر رقم می زد لااقل اگر نه برای تو برای من .... گناه تو بر کرده هایت نیست بلکه بر نکرده هاست . آزردنهایت بر نگفته هاست . خدا از سر تقصیراتت بگذرد ... مهمان نا خواندۀ پر حاصل دنیای تقابل و تضاد را پیش پایم گذاشتی و دریغا که خود در تکراریترن فرو رفتی . به کدام قله و اوج نمی دانم ! نمی دانم درس معلمی که خود نیاموخته را باید آموخت یا نه ! مهمان ناخوانده رفته و این رفته و تکرار خود از نوع دیگری بود و اکنون منم و حافظی در دست بازش می کنم : نه میـل لالـه و نسرین نه بـرگ نسترن دارم گاهـی لسان الغیب ها هم دروغ می گویند
با همه شکستم از تو نمی دونم چرا نیستم از دست تو دلگیر !!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 23:14 توسط تنهاترین تنها |
|
|
اگر می دانستی ....
چقدر دوستت دارم نازنین ..... هیچ گاه .... هیچ گاه .... برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی ! رنگین کمان من ... وقتی که دل تنگی میاد وقتی که بارون می گیره قـلب بـهـــــونـه گــــیره مـــن سـراغتو مــــیگیـره نم نم بارون می گیره خواستن تو جون می گیره یه دیوونه تو کوچه هــا از تــو نــــشونی میگیـــره پاهــایم بـــــی اخـتیـــــار مــــنو بــــا خـود مـیـارن ته اون کوچه بن بست جایی که دل به تو بستم نـــــدارم از تو نشــــونی چقـــــده نـــا مـهربـونـی مگه از تو چی می خواستم جز عشق و همزبونی من بــرای دیدن تـــو قلب رو در آغـــوش میگیــرم تـو بگـو کدوم دیاری تا بیام بـرات بمیـرم آروم بگیـرم بازم سلام . و بازم از همتون ممنون . ممنون که منو تو این چند وقت تحمل کردید و با ایده هاتون به من کمک کردید . و خوشحالم که در این چند وقت با دوستان مهربانی همچون شما آشنا شدم . از همتون متشکرم . کسی نیست سر روی شونم بزاره شاخه ای گل توی خونم بیاره کسی نیست که بشکنه تنهاییمو پا میون آشیونم بزاره خیلی تنهام خیلی تنهام چه کنم ای خدا با کوه غمها چه کنم و راستی من اسم شاعر این شعرو بلد نیستم . برای اوناییکه می گن چرا اسم شاعرو نمی نویسی . به امید دیدار همه شما . تنها ترین تنها
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 15:12 توسط تنهاترین تنها |
|
|
ابری ترین روزهایم ...
پیشکش سبزترین نگاه تو .... امشب تماشایی تر از همیشه ای ... فقط کمی ... بارانی تر شو بامن ! بگذار ابرک چشمانم .. رنگین کمان عشق را ... از پس این بغض دیرپای... به ارمغانت بیاورد ! ...پس ببار با من ...
سلام . ممنون از همه دوستانی که به من سر زدند و منو توی بهتر کردن وبلاگم کمک کردند . بازم مثل همیشه با ایده هاتون منو یاری کنید . دوستدار همه شما . تنها ترین تنها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 14:43 توسط تنهاترین تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا یاریم ده که برای امروز زندگی کنم . دریابم که باید بپذیرم هر آنچه را که در کف اختیار نمی توانم و همه چیز را این همه جدی نگیرم . کار کنم تا رسیدن به هدفهایم و بدانم که به دست خواهند آمد و به جانب رویاهایم دست بر آرم با توان و با تصمیم و ایمان ....
|
| پیوندهای روزانه |
|
خلوت دل سکوت رابیاموزتاداناشوی آرشیو پیوندهای روزانه |