![]() |
![]() |
|
| نمی خوام بیای.. نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی .. نمی خوام ازت مثه یه شمع بسوزی تا حروم بشی .. |
|
چشم مهتاب تا ترا دید ...
شب را به فردا سپرد ... و خورشید از خجلت حضورت .... چشمانش را بست و خسوفی شد .... که بی نور تو یارای دیدن نبود .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 22:14 توسط تنهاترین تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا یاریم ده که برای امروز زندگی کنم . دریابم که باید بپذیرم هر آنچه را که در کف اختیار نمی توانم و همه چیز را این همه جدی نگیرم . کار کنم تا رسیدن به هدفهایم و بدانم که به دست خواهند آمد و به جانب رویاهایم دست بر آرم با توان و با تصمیم و ایمان ....
|
| پیوندهای روزانه |
|
خلوت دل سکوت رابیاموزتاداناشوی آرشیو پیوندهای روزانه |